بدترین کابوس برام اینه که هشیار نباشم و محیط اطرافم رو درک نکنم.حالا این دو سه روز که یه دیازپام زدم و چند تا هم دکتر داده بود بخورم.احساس پوچی و افسردگی داغونی داشتم که دلم می خواست خودکشی کنم.امروز از 7 صبح خوابیدم تا 8 شب یعنی 13 ساعت!!!و خوابیده بودم و منتظر بودم مرگ بیا ببرتم تا خودم خودکشی نکنم کلا داغون بودم.یعنی من دیگه عمرا چیزی که هشیاریم رو از حد عادی خارج کنه مصرف نمی کنم چه چای باشه چه قهوه چه قرص خواب. تو این مدت که خواب بودم همش خواب می دیدم با آمپولای خواب آور همه دارن دنبالم می کنن و بابام یه آمپول قهوه ای بزرگ دستشه میگه اینو باید بزنی.این چند روز همش حافظه م پاک می شد مثلا 2 ظهر فکر می کردم ساعت 9:30 صبحه و به دوستم گفتم صبح بخیر...دوستم که می دونست موضوع چیه بهم یادآوری کرد....

من دیگه هیچی نمی خورم نه آرامبخش نه محرک....از این وضع متنفرم!


برچسب‌ها: دیازپام, قهوه, چای
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 21:18  توسط کفترچاهی  | 

صبح پا شدم داشتماز عوارض قهوه ای که خورده بودم منفجر می شدم یه جورایی اووردوز کردم خخخ

رفتم اورژانس میگه چیز دیگه ای مصرف نکردی؟  :v

بهم یه دیازپام زدن دکتر هی اومد چک می کنه .بهم گفت الان گیج میشی و تو خیابون نرو و... 

آقا ما نیم ساعت صبر کردیم بعد پرستار رو صدا کردم میگم من الان باید خوابم ببره؟

پرستاره داشت از خنده زمینو گاز میزد. منم که داشتم تو بیمارستان عصبی می شدم دور از چشم دکتر در رفتم پیچوندم.امیدوارم پرستار بنده خدا رو دعوا نکنه البته خودشم گفت برو.دختر خوبی بود.

دکتره برخلاف دکترای دیگر بیرجند مسئولیت پذیر بود و از سر باز نمی کرد و حتی خودش رفت برای من نامه ی بستری آورد که نرم کلاس و حواسشم نبود گفت مدرسه نری( حالا خوبه خودش گفت دانشجوی :دی) من موندم کجای دنیا دانش آموزا ابرو برداشته و لاک زده میرن کلاس خخخ

تنها دکتر مسئولیت پذیری بود که تو بیرجند و بعضا بیمارستان امام رضای بیرجنددیدم. دکتر محمد حسین بشارتی مرسی امیدوارم همیشه همینطوری باشید و اهمال کاری همکارانتون تاثیری روتون نداشته باشه .


برچسب‌ها: دیازپام, دکترمحمد حسن بشارتی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 18:40  توسط کفترچاهی  | 

صبح از خواب بیدار شدم برم دانشکده یهو سرم گرفت

اومدم نفس عمیق بکشم به خوم تلقین کنم من خوبم قفسه سینه م تیر کشید

هیچی دیگه کلا بی خیال شدم نرفتم دانشکده و ظهر که رفتم به استاد توضیح دادم :)))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 15:52  توسط کفترچاهی  | 

کاش مرگ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 3:1  توسط کفترچاهی  | 

یه استاد مشهدی داریم.یهو برگشت گفت من نمی دونم مشهدیا فازشون چیه مثلا میگن مشق بکنیم مگه مشق کردنیه؟! ما هنگ کرده بودیم پسرا هم ریز می خندیدن . خودشو یهو گفت و من هم دارم روز به روز گوه تر و بی ادب تر میشم. فازش به نظرتون چی؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 1:32  توسط کفترچاهی  | 

سلام 

چند وقتی نبودم و حوصله ی بودن هم نداشتم اما پاسخ دوستان رو میدادم و اونا هم منو بی نصیب نذاشتن از پیام های مهرآمیزشون. یه اتفاقی افتاد بامزه بود خالی از لطف نیس برای شمام تعریف کنم.

شنبه ی پیش که باشگاه کلاس داشتم فقط 6 تا از شاگردام اومده بودن.در خلال تمرین هی صدا میومد و کسی انگار به طرز ناشیانهای فالگوش ایستاده بود. آخر یهو رفتم دم بدون اینکه رو سری سرم کنم و تی زمین شور رو هم به عنوان سلاح برداشتم.فقط متوجه شدم کسی دوید و رفت پشت ساختمون.این رو هم بگم در وصف ساختمون سالنی که تمرین می کنیم که هیچ نوری نداره و آسمون بکر رو می تونیم ببینیم به همراه راه شیری و اسد و خوشه پروین و...نگهبانی هم وجود نداره گشت دانشگاه هم آیا راهش بیفته آیا نه به صورت راندوم ممکنه سر بزنه.خلاصه ساعتم حوالی 9 بود در رو از پشت قفل کردیم و یکی از بچه ها زنگ زد به سرپرستی و گفتن که از حراست بیان ساپورتمون کنن . ساعت 9:30 از حراست اومدن و شوهر سمیه هم که کمربند مشکی تکواندو داره اومد.این دوتا همش دل می دادن و قلوه می گرفتن به طوری که بچه ها گفتن ماهم شوهر می خوایم :)))

بالاخره رسیدیم خوابگاه و دیدیم در رو دارن باز می کنن نگو ماشین اورژانس اومده.کاشف به عمل اومد که یکی از بچه ها نفسش گرفته .از اون ور اومدم برم ساختمون خودمون دیدم اون جا فاطمه نشسته به خودش می پیچه. یکی دیگهاز اورژانسیا که تو ماشین بود رو صدا کردم اومد گفتم اگه جا دارین اینم بندازین پشت ماشین حالا انگار فاطمه بیچاره گوسفنده خخخخ .فاطمه رم بردن بعد فهمیدم آپاندیسش رو عمل کردن  و طفلی کلی درد کشیده و چهار روز بیمارستان بستری بوده .

شب شلوغی بود!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 0:53  توسط کفترچاهی  | 

کمر به قتل درخت انار بستند و درخت سنجد را سر بریدند...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 1:54  توسط کفترچاهی  | 

دن براون تو کتاب دوزخ انقدر از فلورانس گفت که کخ به جونم افتاده ببینمش!!!توصیفاش محشر!!!!کسی هست کتاباشو خونده باشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 1:53  توسط کفترچاهی  | 

یه کتاب عالی می خوام براتون بذارم...

بخونین که از دستتون نره

من که از خنده کف کردم

حاج مم جعفر در پاریس دیار مهرویان! نوشته ی ایرج پزشکزاد!

دانلود


برچسب‌ها: حاج مم جعفردر پاریس, ایرج پزشکزاد
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 5:17  توسط کفترچاهی  | 

یک زمان،گوهری از سنگ نمک ارزش داشت
سخن پیر محل،تا به فلک ارزش داشت
دوستی،معنی زیبای صمیمیت بود
مهر ورزی رفیق بی کلک ارزش داشت
سفره ها جای نشان دادن اغراض نبود
نان خشکی بغل دوغ خنک ارزش داشت
کارها، یکسره با عشق و صفا میچرخید
تار مو،بیشتر از سفته و چک ارزش داشت!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 4:3  توسط کفترچاهی  |